#نهال_پارت_275
می دانست گر گرفتگی صورتش خیلی زود با سرخ شدن گونه هایش خودش را نشان میدهد.
_حالت خوبه؟
نهال سرش را بالا گرفت. میخواست سوال کند که چرا والا چنین چیزی پرسیده ولی انگار زبانش نمیچرخید.
والا با نگرانی گفت: دستت یخ....
نگاه خیره نهال و گونه های گلگونش دهان والا را بست.یک حلقه اینقدر خجالت کشیدن داشت؟ لبخند زد.
نهال سرش را پایین انداخت. قلبش تند میزد به خودش نهیب زد که ارام باشد. اصلا چرا تعریف کردن از انگشت هایی که همه گفته بودند ظریفند اینقدر او را خجالت زده کرده بود؟
والا سرش را به ارامی تکان داد. دلش میخواست بداند اگر همان طور که از نفس درخواست ازدواج کرده بود از نهال هم درخواست میکرد . این خجالت زدگی چند درجه بیشتر میشد؟
_بریم تو؟
_چی؟
والا انگشتانش را بین انگشت های سرد نهال قفل کرد و گفت: بریم حلقه ها رو ببینیم؟
نهال نگاهی به دست هایشان کرد.
حس میکرد گرمای دست های والا تا عمق رگ هایش فرو میرود.قطعا این احساس گرمای بیش از حدی که به جانش افتاده بود هم به همین دلیل بود. کاش دستش را رها میکرد.
والا نهال را همراه خودش کشید.
همین که نهال به خودش آمد والا رو به رویش قرار گرفته بود و میخواست حلقه را روی دستش امتحان کند.
نگاهی به حلقه ای که دست والا بود و دست خودش که در دست دیگر والا جا گرفته بود کرد.
romangram.com | @romangram_com