#نهال_پارت_274
_حلقه!
والا به حلقه ها نگاه کرد یکی فقط ب یک نگین بنفش تزیین شده بود و دیگری نگین سفید داشت.
_این الان خوبه؟
نهال سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت:این حلقه قطرش زیاد نیست میتونم راحت با حلقه مامانم بندازمش تو یه انگشت!
و دست راستش را بالا برد. از وقتی اردشیر گفته بود دختر نباید حلقه دستش کند آن را روی دست راستش می انداخت
والا به حلقه طلایی ساده و پهنی که در دست نهال بود نگاه کرد. قبلا متوجه این حلقه نشده بود.
_میخوای اینم دستت کنی؟
_اشکالی داره؟
والا نگاهی به حلقه کرد و گفت: اون روی همون انگشت خوبه دست چپ نهال را گرفت اینجا فقط جای منه.
نهال کمی دلخور شد. خواست دستش را عقب بکشد که والا مانع شد.
انگشت های نهال را گرفت و در حالی که با انگشت شستش جای حلقه ای که قرار بود بخرند را نوازش میکرد دست نهال را بالا گرفت.
از تماس دست والا با انگشت هایش ضعف از دستش شروع شد و تمام بدنش را فرا گرفت.
والا فشار دستش را روی انگشتان نهال بیشتر کرد و زمزمه کرد.
_همینو میگیریم به انگشتای ظریفتم میاد!
یکباره دل نهال خالی شد.
romangram.com | @romangram_com