#نهال_پارت_273
و عقب رفت.
والا با دلخوری نگاهش کرد و همراه با نهال از عمارت خارج شد.
یک ساعت بعد هر دو در بازار طلا فروشی شهر بودند.
_از اینم خوشت نیومد؟
نهال نگاهش را از سرویس طلایی که پشت ویترین بود گرفت و در حالی که به مغازه هایی که انگار تمامی نداشتند نگاه میکرد. گفت:ما که جشن عقد نمیگیریم طلا میخوایم چی کار؟
_دیگه چی؟ میخوای حلقه هم نگیریم؟
نهال نگاهش کرد.
_اگه نمیتونی انتخاب کنی من انتخاب کنم واست؟
نهال صورتش را جمع کرد.
_ از طلا خوشم نمیاد.
والا لبخند زد. از پیدا کردن این شباهت های کوچک بین او و نفس خوشش می آمد.
هر دو با هم به سمت ویترین مغازه بعدی حرکت کردند.
_این خوبه؟
_چی؟
نهال با انگشت به حلقه های ساده پلاتینی اشاره کرد.
romangram.com | @romangram_com