#نهال_پارت_271
نهال با دستپاچگی گفت: خب اگه یه کم صبر کنی....
والا حرفش را قطع کرد.
_هر طوری خودت راحت تری بهتره! همین جوری خوبه بیا بریم.
نهال مردد نگاهش کرد. والا جلو رفت و گفت: بیا بریم دیگه!الان ظهر میشه.
خودش هم نمیدانست چرا رضایت والا یکدفعه اینقدر برایش مهم شده.
_اگه صبر کنی....
والا کیف نهال را از دستش گرفت و گفت: همین جوری هم خوشگلی! بیا بریم.
و به سمت در حرکت کرد و نهال هم به ناچار دنبالش به راه افتاد.
آلاله در راهرو منتظر پسرش بود همین که والا وارد راهرو شد آلاله لبخندی زد و جلو رفت.
_سلام پسرم!
به کیف نهال که در دست والا بود نگاه کرد.
. والا جلو رفت و گفت: سلام مامان!
آلاله پسرش را بوسید.
والا بعد از کاری که کرده بود انتظار چنین رفتاری را از مادرش نداشت.
آلاله نگاهی به نهال کرد و گغت: مگه این که این دختر تورو بکشونه اینجا.
romangram.com | @romangram_com