#نهال_پارت_269


_بله خان دایی؟

_نهالو می سپارم دست تو! میخوام خیالم ازش راحت باشه! نهال سختی زیاد کشیده.

والا از لحن صمیمی و البته غمگین اردشیر تعجب کرده بود ولی به روی خودش نیاورد.

_نگران نباشید خان دایی!

اردشیر سرش را تکان داد.

_حالا میتونی بری!

والا با لبخند سرش را تکان داد

_ممنون که بهم اعتماد دارین.

و از اتاق خارج شد.

***

نهال یقه مانتویش را صاف کرد و در آینه به خودش نگاه کرد. موهایش را از دیشب باز نکرده بود ولی حالا هم قصد این کار را نداشت. پیچی به موهای بافته شده اش دادو آنها را با کیلیپس بالای سرش محکم کرد.

تقه ای به در خورد قبل از این که سرش را برگرداند والا وارد اتاق شد. نهال همان طور که در آینه به والا نگاه میکرد. سریع شالش را روی سرش کشید.

والا که از دیدن موهای بافته شده نهال سر ذوق آمده بود با لبخند جلو رفت و گفت: آماده ای؟

نهال کیفش را برداشت و گفت: آمادم!

نگاهش را روی صورت نهال چرخاند!

romangram.com | @romangram_com