#نهال_پارت_267
تقه ای به در زد.
_بیا تو!
والا وارد اتاق شد.
_صبح به خیر خان دایی!
اردشیر سرش را بالا گرفت.
_صبح به خیر!
والا نگاهی به برگه هایی که دست اردشیر بود کرد.
_اگه سرتون شلوغ نیست میخوام باهاتون حرف بزنم.
اردشیر برگه ها را کنار گذاشت و به صندلی اشاره کرد.
والا بعد از نشستن گفت:میخوام درباره عروسی حرف بزنم؟
اردشیر سرش را تکان داد.
_منو نهال تصمیم گرفتیم بدون مراسم عروسی عقد کنیم!
اخم های اردشیر در هم رفت.
والا به آرامی گفت: به خاطر حرمت مادرش. نهال از من اینو خواست منم قبول کردم. نمیخواست خودت بهتون بگه میترسید مخالفت کنین ولی من بهش قول دادم راضیتون کنم.
اردشیر نفس عمیقی کشید و گفت: به خاطر مادرش؟
romangram.com | @romangram_com