#نهال_پارت_266


هستی که رفت والا لبخندی زد و گفت: اومدی استقبال من؟

نهال لبخند زد.

_خانوم بزرگ گفت نذارم بیای تو جمع زنونه.

_از دست این خانوم بزرگ. یعنی میخواد من همین طور سر پا اینجا بمونم؟

نهال شانه هایش را بالا انداخت. نمیخواست والا را تنها به اتاقش ببرد.

_بیکاری؟

نهال ابروهایش را بالا انداخت.

_چه کاری دارم اینجا انجام بدم؟

_من میرم پیش خان دایی تا درباره عقد باهاش حرف بزنم تا کارم تموم شه آمده شو بریم بیرون.

_بیرون؟

والا سرش را به علامت مثبت تکان داد.

_ یه جفت حلقه میخوایم یه ذره هم وقت واسه گذروندن با تو.

نهال گوشه لبش را گزید .نمیتوانست درک کند این مرد کی وقت کرده طی دو روز اینقدر دوست داشتنی بشود!

_باشه!

والا سرش را تکان داد و به سمت اتاق اردشیر حرکت کرد.

romangram.com | @romangram_com