#نهال_پارت_265


نهال به سمت خانوم بزرگ چرخید.

_چشم!

با اجازه ای گفت و از اتاق خارج شد

هستی در راهرو بود.

_سلام!

هستی سرش را بلند کرد و با لبخند و مودب گفت:سلام!

نهال لبخند زد.

_صبح به خیر!

نهال سرش را بالا گرفت و به والا که دست هایش را در جیبش فرو کرده بود و در چند قدمی هستی ایستاده بود نگاه کرد.

_صبح به خیر!

هستی گفت: دنیا رو ندیدین خاله؟

نهال به اتاق نشیمن اشاره کرد.

_اونجاس!

هستی به سمت والا برگشت و گفت: من برم؟

والا سرش را به علامت مثبت تکان داد.

romangram.com | @romangram_com