#نهال_پارت_264


والا به دستش نگاه کرد. تا اخرین تار موهای هستی را بافته بود.

اهی کشید و گفت: کشتو بده!

هستی کش مویش را به دست والا داد. وقتی که موهایش را بست با ذوق از روی تخت بلند شد و با ذوق به سمت آینه قدی رفت و در حالی که به چپ و راست میچرخید با ذوق گفت: چه خوشگل شد.

والا لبخند زد.

_دختر من همیشه خوشگله!برو لباساتو عوض کن بریم.

_کجا؟

_خونه خان دایی.

_همش بریم اونجا؟

_من بیرون کار دارم. تو یه کم با دنیا بازی کنی برمیگردم.

هستی سرش را تکان داد.

و والا ار تخت پایین آمد.

***

_دنیا...دنیا!

نهال با شنیدن صدای هستی از جایش بلند شد میدانست هر لحظه ممکن است سرو کله والا هم پیدا شود.

_خوب نیست والا بیاد تو جمع زنونه.برو ببرش بالا حتما اومده تورو ببینه و اگر نه این پسر سال تا ماه اینجا پیداش نمیشه.

romangram.com | @romangram_com