#نهال_پارت_263
نفس خندید.
_امروز واسه ارایشگاه وقت گرفتم میخواستم به جز رنگ کوتاهشونم بکنم!
دستش را زیر گوشش گذاشت و گفت: تا اینجا!
والا اخم کرد.
_بی خود! من رنگشونو دوست دارم اندازشونم دوست دارم.
_تو که میدونی من رنگ تیره بیشتر می پسندم! تازه موی کوتاه بیشتر بهم میاد بعدشم این که اونی که مجبوره اینا رو با سختی بشوره و خشک کنه و شونه کنه و سختی بکشه منم نه تو!
_خودم جورشونو میکشم! اصلا پاشو تا خودم واست شونه کنم و ببافمشون.
دست رفت سمت موهای نفس.
نفس دستش را پس زد و گفت: تو که میدونی من چقدر از موی بافته بدم میاد. ادم مثله بچه ها میشه!
والا اهی کشید و خم شد و موهایش را بوسید.
_هر طور خودت دوست داری. ولی من موهای بلند و طلایی بیشتر دوست دارم.
نفس سرش را تکان داد و عصر آن روز با موهای کوتاهی که قهوه ای شده بودند به خانه برگشت و والا حتی با موهای تیره و کوتاه هم دوستش داشت.
***
صدای هستی او را به خودش آورد.
_بابایی نمیبندیشون؟
romangram.com | @romangram_com