#نهال_پارت_262
والا دستی به چشم هایش کشید و سرش را به علامت مثبت تکان داد.
_تو کی بیدار شدی؟
_خیلی وقته!
_ صبحونه خوردی؟
_فاطمه خانوم برام اورد.
دست هایش را باز کرد و گفت: بیا بغل بابا ببینم!
هستی از تخت بالا رفت و میان دست های پدرش جا گرفت.
_ چرا سی دیا رو ریختی رو زمین؟ مگه تو به من نگفتی نباید این کارو بکنم میشکنن؟
والا نگاهی به گوشه تخت انداخت.لبخندی زد و گفت: ببخشید خانوم کوچولو!
هستی خندید. از جایش بلند شد و گفت: موهامو برام می بافی؟
والا لبخند زد دخترش به طور غریزی میفهمید چه چیزی حال پدرش را خوب میکند!
نیم خیز شد و گفت: اره که می بافم!
هستی پشت به والا نشست و کش موهایش را باز کرد و والا مشغول بافتن موهای دخترش شد.
***
_موهاتو دوست دارم!هیچوقت نباید کوتاهشون کنی.
romangram.com | @romangram_com