#نهال_پارت_261


آلاله سرش را به علامت مثبت تکان داد.

_باید قول بدی دل اردشیر و خانوم بزرگو به دست بیاری!

نهال رسما از حرفهای آلاله هنگ کرده بود.

_اینجوری نگاه نکن دختر جون مگه من چی گفتم؟

_خب ...خب!

آلاله ضربه ارامی به دست نهال زد و گفت:خودت کم کم میفهمی که من فقط صلاحتو میخوام.

نهال سرش را تکان داد. همان موقع خانوم بزرگ وارد سالن شد.

آلاله دست نهال را رها کرد و خودش را عقب کشید. خانوم بزرگ نگاه معنا داری به آلاله انداخت و نهال همچنان با تعجب به آنها نگاه میکرد.

***

با صداهای مبهمی که به گوشش میرسید و تکان های بازویش مجبور شد چشم هایش را باز کند!

_بابا!

به سمت هستی که کنار تخت ایستاده بود و با بازویش ضربه میزد چرخید!

_جانم؟

هستی لبخند زد.

_بیدار شدی؟

romangram.com | @romangram_com