#نهال_پارت_259
مرضیه با تعجب گفت: چی؟
نهال قیافه مظلومی به خودش گرفت و گفت: نباید جلوی بقیه این حرفو میزدم! فقط از حرفی که یاسمین زد ناراحت شدم قصد دیگه ای نداشتم.
_معلوم هست چی داری میگی؟
اردشیر نیم نگاهی به نهال کرد و گفت: میتونی بری!
نهال به خانوم بزرگ نگاه کرد تا از او هم اجازه بگیرد.
خانوم بزرگ سری با تاسف تکان داد و گفت: برو.
و نهال جلوی چشم های به خون نشسته مرضیه از اتاق خارج شد.
در را بست و لبخند زد.
_نهال!
سرش را بلند کرد آلاله جلو آمد و گفت: واقعا مرضیه زد تو گوشت؟
نهال که هنوز به این تغییر رفتار آلاله مشکوک بود. با تردید گفت:خب!
آلاله جلو رفت و صورت نهال را با دستش گرفت و به سمت خودش چرخاد.
_آخ ببین چی کارش کرده!
نهال ابروهایش را بالا برد.
_دستش بشکنه ببین چی سر عروسم اورده.
romangram.com | @romangram_com