#نهال_پارت_257


نهال لبخند محوی زد.

مرضیه گفت: چی داری میگی؟

رو کرد به اردشیر و گفت: چرا ساکت نشستین؟نمیخواین چیزی بهش بگین؟

و به نهال نگاه کرد.

نهال رویش را از او برگرداند .

اردشیر نفسش را با حرص بیرون داد.

خانوم بزرگ چشم غره ای به مرضیه رفت. مرضیه معترضانه گفت: خوبه ! هر چی بیشتر میگذره پیشرفت میکنی! حالا میخوای منو از چشم بندازی؟

اردشیر بدون این که به مرضیه نگاه کند گفت: اینجا جای بحث نیست.

_تو چطور میتونی ساکت بشینی تا این دختره هر چی دلش میخواد به من بگه؟

اردشیر نگاهی به میز انداخت. همه چیز اماده بود بودن این که کوچکترین توجهی به مرضیه بکند گفت: بسم ا....

مرضیه دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما قبل از آن خانوم بزرگ عصایش را محکم روی زمین کوبید.

مرضیه با حرص به نهال که با بیخیالی شروع به خوردن غذایش کرده بود خیره شد.

صبحانه که تمام شد اردشیر نهال و مرضیه را در اتاق نگه داشت. با اوضاعی که پیش آمده بود همه خیلی زود اتاق را ترک کردند.

خانوم بزرگ کنار اردشیر نشسته بود. نهال رو به روی آنها ایستاده بود و مرضیه هم رو به روی خانوم بزرگ قرار گرفته بود.

اردشیر بدون این که کوچکترین نگاهی به آنها بکند گفت: چه توضیحی دارین؟

romangram.com | @romangram_com