#نهال_پارت_255
به تصویر خودش در آینه خیره شد.
چند ثانیه بعد لبخندی روی لبش نشست.
_میخواد با من بازی کنه!
پوزخند زد و دوباره به گونه اش نگاه کرد.
_ازت متنفرم!
به سمت تخت رفت و از پشت تخت کیفش را بیرون کشید و عکس های مادرش را از کیفش بیرون آورد.
به مادرش خیره شد و گفت: دیگه آب از سر من گذشته. قول پشیمونش میکنم, از همه کاراش . مخصوصا به خاطر کارایی که با تو کرده
بوسه ای به صورت مادرش زد و گفت: نه تنها حق خودمو که حق تورو هم ازش میگیرم.
عکس مادرش را زیر بالشت گذاشت و چشم هایش را بست. دستش را بالا برد و با دستش به جای سیلی که مرضیه زده بود ضربه زد.
ردرد روی پوست صورتش پخش شد با این حال چند بار دیگر کارش را تکرار کرد و وقتی مطمئن شد جای سرخی تا صبح روی صورتش می ماند.
سر جایش دراز کشید و سعی کرد بخوابد.
با صدای رنگ ساعت از جایش بلند شد. هوا هنوز تاریک بود بعد از این که وضو گرفت چادرش را برداشت و بعد از این که صورتش را در آینه چک کرد از پله ها پایین رفت.
بعد از نماز طبق معمول همه دور میز جمع شده بودند. نهال شالش را طوری که صورتش بیشتر معلوم باشد عقب داد.
هنوز میز آماده نشده بود. نهال خطاب به اردشیر گفت: بابا!
با این که دیگر برای خودش هم عادی شده بود ولی هنوز بقیه به این لحن عادت نکرده بودند. اردشیر سرش را بالا آورد.
romangram.com | @romangram_com