#نهال_پارت_240


_باشه بهشون میگم. نمیخواد گریه کنی.

نهال سرش را به ارامی روی شانه والا گذاشت و گفت: ممنون!

_گریه نکن!

نهال نفس عمیقی کشید و گفت: باشه!

اما از صدایش معلوم بود حال خوبی ندارد.

والا او را عقب کشید و شانه هایش را محکم گرفت.

_اگه بخوای گریه کنی منم به کسی چیزی نمیگم. خودت باید راضیشون کنی!

نهال در حالی که با گوشه لباسش بازی میکرد گفت: باشه.

والا لبخندی زد و دوباره از موقعیت پیش آمده استفاده کرد تا دومین بوسه اش را دوباره تقدیم پیشانی نهال کند

***

اردشیر وارد اتاق خواب شد. به مرضیه که روی تخت دراز کشیده بود و بازویش را روی پیشانی اش گذاشته بود نگاه کرد و سرش را با تاسف تکان داد این زن امروز سرش را با حرفای بی سر و تهش خورده بود. یعنی واقعا چه انتظاری دهشت؟ این که با ابروی دختر تازه واردش بازی کند مرضیه را راضی میکرد؟

لباس های راحتی اش را پوشید و گوشه تخت نشست.حواسش به نهال بود .صحنه ای که خودش داشت بین آنها صیغه میخواند هنوز جلوی چشمش بود. بی اختیار لبخند زد. فقط او میدانست که والا فقط چرندیات گفته بود با این حال با این که هنوز نفهمیده بود این علاقه شدید بین آنها کی شکل گرفته اما از این راضی بود که دخترش به همان کسی که میخواست رسیده بود.

لبخندی زد و چشمهایش را بست.با خودش فکر میکرد که توانسته به قول و قرار هایی که با گلناز گذاشته عمل کند. انها همین را میخواستند. به هم قول داده بودند جلوی عشق فرزندشان را نگیرند.

_بالاخره کارت تموم شد؟

این صدای مرضیه بود که حس و حال خوبش را به هم زد.

romangram.com | @romangram_com