#نهال_پارت_241


_بله!

_میخوای چی کار کنی؟

اردشیر سر جایش دراز کشید.

_چیو؟

مرضیه با کلافگی از جایش بلند شد و گفت:یعنی چی چیو؟نهالو دیگه!

اردشیر با اخم گفت:من تصمیمم رو گفتم!

و چشم هایش را بست .

مرضیه با لحن اعتراض امیزی گفت:پس یاسمین چی میشه؟یه ذره فکر اون باش.

اردشیر بدون این که چشم هایش را باز کند گفت:حرف من دوتا نمیشه.

_واسه دختر عزیزت که خوب حرفاتو سه چهار تا میکنی! تمام این سالا سایه اون زن رو زندگی ما واسه من بس نبود که بعد از این که مرد دخترشو فرستاد که بندازه به جون ما؟

_اون دختر کاری به کارتو نداره اینو خودتم میدونی.

_اون نداره تو چی؟تو چرا عوض شدی؟کی شد دل دخترای منو خوش کنی که حالا جونتو واسه اون دختره میدی؟تویی که از یه اشتباه سطحی بچه های من نمیگذری چطور به خانوم واسه فرار کردن از خونه جایزه هم میدی هان؟

_بس کن مرضیه حوصله حرفای تکراریتو ندارم.

_بس نمیکنم اردشیر!دیگه به اینجام رسیده.تحملم حدی داره چطور بشینم و ببینم بعد از تباه کردن زندگی من با احساسات بچه هامم بازی میکنی؟

_چرا چرت و پرت میگی زن؟

romangram.com | @romangram_com