#نهال_پارت_239


_هیچکدوم!

والا سرش را به یک طرف خم کرد و به نهال که تقریبا داشت از خجالت آب میشد خیره شد.

نمیتوانست انکار کند با وجود تمام عشقی که به نفس داشت از دختر های خجالتی بیشتر خوش می آید .

نهال به رو به رویش خیره شد و گفت: یه دقیقه گوش بده!

والا چشم هایش را به ارامی روی هم گذاشت و گفت: باشه بگو.

نهال با اخم از گوشه چشمش نگاهی به والا کرد و گفت: اینجوری معذبم.

والا با لبخند نفس عمیقی کشید و نگاهش را از نهال گرفت.

نهال که خیالش راحت شده بود رو کرد به والا و گفت: هنوز خیلی از فوت مامانم نگذشته نمیخوام....

هنوز جمله اش تمام نشده بود که بغض راه گلویش را بست.

والا که دید مسئله جدی شده. گفت:خدا رحمتش کنه!

نهال در حالی که سعی داشت با اهسته حرف زدن بغضش را پنهان کند گفت: اگه من بگم خانوم بزرگ لج میکنه بابا هم راضی نمیشه. تو بهشون بگو نمیخوای عروسی بگیری. خواهش میکنم. تو قبلا یه بار جشن عروسی گرفتی اینبار رو نگیر.اگه راضی میشدن حداقل تا سال مادرم صبر میکردیم ولی رضایت نمیدن من میشناسمشون!

والا به چشم های نهال که کم کم داشت خیس میشد نگاه کرد.

_من قبلا عروسی گرفتم! ولى تو ..؟

_واسه من مهم نیست!خب؟

خم شد و نهال را به طرف خودش کشید.

romangram.com | @romangram_com