#نهال_پارت_238
نهال مشتی حواله بازوی والا کرد.
_بس کن!
_به تو چه ربطی داره؟ زن خودمه!
نهال دستش را به ارامی در موهایش کشید. زن بودن برایش واژه غریبی بود. حسی ما بین ترس و شرم و نگرانی برایش به وجود آورده بود.لحظه ای انگار که چیزی را به یاد اورده باشد صاف سر جایش نشست و گفت: میشه با هم حرف بزنیم؟
والا یک تای ابرویش را بالا برد و گفت: الان داریم چی کار میکنیم؟
نهال دست هایش را در هم قفل کرد و گفت: منظورم اینه که جدی!
والا سرش را به علامت مثبت تکان داد .
نهال سریع و بدون مقدمه گفت: میشه مراسم نگیریم؟
_مراسم؟
نهال سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت: اره مراسم عروسی نباشه . فقط بریم محضر عقد کنیم !
والا لبخندی زد و گفت: انگار تو بیشتر از من مشتاقی!ما الانشم به هم محرمیم .
نهال با حرص گفت: چی میگی؟
والا با تفریح نگاهی به نهال کرد و گفت: من نمیگم تو میگی!
_ منظور من اون نبود!
_کدوم؟
romangram.com | @romangram_com