#نهال_پارت_237
خواست شالش را دوباره روی سرش بکشد که والا بدون این که کوچک ترین کلمه ای به زبان بیاورد شال را از دستش گرفت و مانع شد.
نگاهش را به سختی از والا گرفت و همین که خواست سرش را دوباره پایین بیندازد والا با خنده گفت: ایناها دیدی!
و خودش را از نهال جدا کرد و در حالی که دست هایش را روی زمین تکیه گاه بدنش کرده بود با فاصله کمی کنار نهال نشست.
نهال متعجب از این همه شوخ طبعی این مرد عصبی مزاج گفت: خوشت میاد اذیت کنی؟
والا سرش را به علامت مثبت تکان داد.
نهال چهار زانو نشست و گفت: اینجوریه؟
والا با خنده گفت: بله!
نهال لب هایش را جمع کرد و به والا نگاه کرد.
_چیه؟
نهال شانه هایش را بالا انداخت و گفت: هیچی!
_نه خیر فایده نداره!
نهال با گنگی پرسید : چی؟
_باید به خان دایی بگم عروسی رو زودتر را بندازه بریم سر خونه زندگیمون!
نهال کمی فاصله اش را با والا زیاد کرد.
_میخوام ببینم این خجالتات تا کجا کشش داره!
romangram.com | @romangram_com