#نهال_پارت_236


_اوهوم!

والا حلقه دستش را باز کرد و هستی از اتاق خارج شد اما همین که نهال خواست خودش را عقب بکشد هر دو دستش را گرفت و گفت: کجا؟

نهال که گونه هایش از خجالت رنگ گرفته بود بدون این که سرش را بالا بگیرد گفت: اینجا رو زمین نشستیم!

والا شروع کرد به بازی کردن با انگشت های نهال!

_همین جا خوبه!

نهال سعی کرد دست هایش را بیرون بکشد اما بی فایده بود. نفس عمیقی کشید و گفت: آخه...

والا با اخم گفت: میگم خوبه.تو هم اینقدر مثله بچه دبیرستانیا رنگ به رنگ نشو!

نهال با تعجب گفت: چی؟

والا یکی از دست های نهال را رها کرد و با سر انگشتش ضربه ای به گونه نهال زد و گفت: اینا رو میگم!

نهال دستش را روی گونه اش گذاشت و گفت: من رنگ به رنگ نشدم!

_چرا شدی!

_نشدم!

والا سرش را نزدیک برد نهال به ارامی خودش را عقب کشید اما دست والا که او را در بر گرفت مانع بیشتر عقب رفتنش شد.

_چی کار میکنی؟

والا بدون حرف خیره شده بود به چشم های نهال.ضربان قلب نهال شدت گرفته بود. این همه نزدیکی از طرف یه مرد که از قضا امروز صبح به عقد هم در آمده بودند برایش بیش از حد هیجان انگیز بود.

romangram.com | @romangram_com