#نهال_پارت_223
_چون به نظرم رسید توانایی حل کردن مشکلات ما رو داری!
و نگاهش را روی صورت نهال چرخاند!
نهال با نا امیدی گفت: من حتی از پس مشکلات خودمم بر نمیام!
_فقط خودتو دست کم میگیری!
_اگه انتخابت اشتباه بود چی؟
_میدونم که نیست!
_تو عجیبی! یه کمم ترسناکی.
_تو هم خوشگلی!
نهال کمی عقب رفت انتظار نداشت والا اینقدر صریح درباره اش نظر بدهد!
جمع شدن لبه های نهال هم زمان شد با لبخند محوی که روی صورت والا نقش بسته بود و با تفریح خیره شده بود به نهال که گونه هایش از خجالت رنگ گرفته بودند!
نهال سرش را به سمت دیگری متمایل کرد و گفت:میشه اینجوری نگام نکنی؟
والا ابروهایش را بالا انداخت.
_نوچ!
نهال به درخت ها خیره شد و والا عمیق تر لبخند زد.
بقیه روز خیلی معمولی تر از انچه نهال انتظار داشت سپری شد. والا میخواست اعتماد نهال را به خودش جلب کند نباید تند روی میکرد.
romangram.com | @romangram_com