#نهال_پارت_224
بعد از خوردن نهار با ماشین چرخی در اطراف زدند و به خانه اردشیر برگشتند!
با با ورودشان دوباره همه توجه ها به سمت آنها جلب شد.
هستی که با دنیا نشسته بود و با عروسک هایش بازی میکرد با دیدن والا دست از بازی کشید و به سمتش رفت.
_بابا!
والا دست هایش را باز کرد و هستی خودش را در آغوش پدرش انداخت!
_کجا رفته بودی؟
والا سرش دم گوش هستی گفت: رفته بودم یه چیز خوب برات بیارم!
_چی؟
_باید یواشکی بهت بگم!
هستی به در اشاره کرد و گفت: بریم بیرون یواشکی بگی؟
والا با اجازه ای گفت و از اتاق خارج شد.
نهال بدون حرف به سمت صندلی خالی رو به روی مرضیه رفت و همان جا نشست!
_خوش گذشت؟
لحن طعنه آمیز مرضیه دلش را خنک میکرد!
لبخند زد.
romangram.com | @romangram_com