#نهال_پارت_222
_عجب!
نهال دست هایش را روی هم گذاشت و گفت: من فقط یه زندگی اروم میخوام! میتونم فکر کنم این ازدواج هم یه مدل ازدواج سنتیه مهم اینه که بعدش چی میشه
والا سرش را تکان داد. حرفی برای گفتن نداشت. خیلی برایش مهم نبود که نهال میخواهد چطور با این موضوع کنار بیاید مسئله اصلی اینجا بود که والا میخواست گذشته اش را دوباره تکرار کند اما اینبار میخواست آن را طوری بسازد که همیشه دلش میخواست.
نیم نگاهی به او کرد و گفت: درباره هستی....
نهال سرش را به سمت والا چرخاند.
والا ادامه داد: اون رو مادرش خیلی حساسه قبول کردن این موضوع یه کم براش سخته! من باهاش حرف میزنم اما تو هم سعی کن باهاش کنار بیای تا عادت کنه.
نهال سرش را تکان داد و گفت:چند سالشه؟
_6!
_باید سخت باشه!
_اون دختر خوب و ارومیه.
_تا دیروز حتی فکرشم نمیکردم که ازدواج کنم اونوقت الان باید امادگی مادرش شدن برای یه دختر 6 ساله رو هم داشته باشم!
والا صندلی اش را به سمت نهال متمایل کرد.
_به نظر من که از پسش بر میای!
_چرا بهم پیشنهاد ازدواج دادی؟!
والا لبخند زد.
romangram.com | @romangram_com