#نهال_پارت_208
_بچه ها رو خبر کنین تا بیان. همین الان باید صیغه خونده بشه.
آلاله با غیض به خانوم بزرگ نگاه کرد. راضی نبود اما چه کسی جرات داشت روی حرف خانوم بزرگ حرف بزند؟
چند دقیقه بعد همه در سالن حاضر بودند. این وسط فقط والا بود که بر خلاف انتظارش اینقدر راحت به خواسته اش رسیده بود.
مرضیه مدام اعتراض کرد. چند بار با حرف هایش خواست مانع بشود اما اردشیر تصمیمش را گرفته بود و خانوم بزرگ دهان مرضیه را هم بست....
_ خب تموم شد مبارکه. یه ماهه خوندم که اگه کارا طول کشید مشکلی نباشه!
نهال چشم هایش را بست. ضربان تند قلبش ارام نمیشد. در عرض چند دقیقه تمام زندگی اش زیر و رو شده بود.
چشم هایش را به ارامی باز کرد. اردشیر راضی به نظر میرسید. خانوم بزرگ بی تفاوت نشسته بود. یاسمین هم انگار خیالش راحت شده بود. مینا هم که کنار یاسین نشسته بود و در گوشش پچ پچ میکرد. خبری هم از هستی و دنیا نبود. تنها کسانی که خون خونشان را میخورد مرضیه و آلاله بودند.
طوری که مرضیه داشت نهال را نگاه میکرد معلوم بود که داشت نقشه های بدی برایش میکشید.
صدایی دم گوش نهال حواسش را از مرضیه پرت کرد.
_وقتی گفتم باهام ازدواج کن مطمئن بودم این اتفاق می افته ولی نه اینقدر زود!نهال سرش را به سمت والا چرخاند.
برق چشمانش نهال را متعجب کرد. هر کسی او را میدید میفهمید چقدر حالش خوب شده . انگار صورتش رنگ و رو گرفته بود. نهال اصلا نمیفهمید والا چرا اینقدر خوشحال است. امکان نداشت با چند دیدار کوتاه چنان علاقه ای به نهال پیدا کرده باشد که اینقدر از این وصلت خوشحال شود.
موهایش را بیشتر زیر شالش کشید.
دلشوره اش بیشتر شده بود. مردی که داشت به او لبخند میزد شوهرش بود. کسی که تنها شاختش از او رفتار عجیب و ترسناکش بود.
انگار تازه فهمیده باشد چه بلایی سر خودش اورده با احتیاط فاصله اش را با والا زیاد کرد.
و دوباره به مرضیه نگاه کرد.کاری که کرده بود واقعا به ناراحت کردن مرضیه می ارزید؟
romangram.com | @romangram_com