#نهال_پارت_207


خانوم بزرگ سر تکان داد . خوشبختانه خواستگاری آن شب بی سرو و صدا انجام شده بود و اگر نه این هم راه حل نمیشد. آلاله که نقشه هایش با برگشتن والا و نهال نقش بر آب شده بود.برای حفظ موضع قبلی اش هم که شده صاف سر جایش نشست و گفت:. :اینه راه حلتون خان داداش؟پسر من...

اردشیر با عصبانیت گفت: حرف فقط از پسر تو نیست حرف یه دختره اونم دختر من! حرف ابروی چندین ساله یه خونوادس! دسته گلیه که پسر تو به اب داده!

اما الاله قصد کوتاه امدن نداشت. قطعا نهال از یاسمین برایش سود کمتری داشت و او این را نمیخواست.

_پسر من؟ دختر تو راه افتاده دنبال پسر من و اگر نه همه میدونن مرد مرده...

اردشیر مشتش را محکم روی میز کوبید .

والا به حرف امد!

_ نهال نمیخواست دنبال من بیاد خودم بردمش!

نهال به اردشیر نگاه کرد به نظر نمیرسید بخواهد اعتراض کند و به همه اعلام کند که والا دروغ میگوید!

همین باعث میشد او روی تصمیمی که گرفته بود مصمم تر شود.

آلاله دستش را روی پیشانی اش گذاشت و گفت: کجایی صالح کجایی که ببینی پسرت چی از اب در اومده! کاش منم با خودت میبردی که این روزا رو نمیدیدم!

_بس کن آلاله!

آلاله به سمت خانوم بزرگ برگشت.

_چطور بس کنم؟ این پسر ادم نمیشه!

خانوم بزرگ سری با تاسف تکان داد. در واقع نه از والا دل خوشی داشت نه از نهال با این که دلش نمیخواست نهال در این خانواده باشد و تصمیم داشت او را به خانواده ای دور شوهر بدهد اما به نظرش این دو نفر خیلی هم برای هم مناسب بودند. هر دو شان به نحوی مایه خجالت بودند.والا با ازدواجش با دختری که هیچ کس تاییدش نمیکرد و نهال به خاطر مادری که روزی قصد جان خانوم بزرگ را کرده بود.

عصایش را به زمین زد.

romangram.com | @romangram_com