#نهال_پارت_209


_نهال؟

آب دهانش را قورت داد و دوباره به والا نگاه کرد.

_بله؟

دستپاچگی اش برای والا جالب بود.

_چیزی شده؟

نهال به سختی لبخند تصنعی زد و گفت: ن...نه!

اردشیر از جایش بلند شد و گفت: کارام عقب مونده!

و به خانوم بزرگ نگاه کرد.

والا از جایش بلند شد و گفت: خان دایی؟

اردشیر با اکراه جواب داد.

_بله؟

والا سرش را خم کرد و گفت: ممنون!

اردشیر به نهال نگاه کرد. نمیدانست راضی باشد یا ناراحت . با این که از دست والا دلخور بود با این که دوست نداشت قبول کند دخترش با بی توجهی به او همسر اینده اش را انتخاب کرده ولی با این حال ته دلش راضی بود که دست دخترش را در دست مردی گذاشته که به او علاقه دارد.

اردشیر سرش را تکان داد.

خانوم بزرگ لبخند رضایتمندی به والا زد.

romangram.com | @romangram_com