#نهال_پارت_204
خانوم بزرگ با سر به نهال اشاره کرد و گفت: برو تو اتاقت!
رو کرد به والا و ادامه داد.
_با من بیا باید با هم حرف بزنیم!
والا به نهال نگاه کرد و نهال شانه هایش را بالا انداخت!
خانوم بزرگ با غضب به نگاه نگاهی انداخت و گفت: مگه نگفتم برو؟
نهال لبش را به دندان گرفت تا به اعصابش مسلط شود اما همین که خواست به جلو قدم بردارد والا مچش را محکم گرفت و گفت: اگه درباره منو نهاله اونم باید باشه؟
خانوم بزرگ با خشم خیره شد به دست نهال که بین انگشتان والا قفل شده بود.
_این دختره انگارخوب بهت درس داده . بی حیا شدی.
نهال با تعجب به خانوم بزرگ که والا را مخاطب قرار داده بود نگاه کرد.
_مطمئنم دلتون نمیخواد خبر بی حیا شدن نوه هاتون تو کل روستا بپیچه!
نهال با تعجب گفت: اقا والا!
والا دست نهال را محکم تر گرفت و او را به سمت خودش کشید.
خانوم بزرگ نگاهی به اطراف کرد و با اکراه گفت: برین تو!
والا جلو رفت و نهال به دنبالش کشیده شد.
وقتی وارد حیاط شدند خبری از بقیه نبود!
romangram.com | @romangram_com