#نهال_پارت_203


_یه بار دیگه تکرارش کن!

نهال گوشه شالش را مرتب کرد.

_قبول میکنم!

سرش را کمی بالا گرفت و با ناامیدی گفت: اگه پشیمون شدین....

والا به سمت نهال قدم برداشت و با سرخوشی گفت: قبول کردی؟

نهال سرش را به علامت مثبت تکان داد.

والا دست هایش را به کمرش زد و با لبخند عمیقی که حتی یادش نمی آمد آخرین بار کی بر لبش نشسته است گفت:مطمئنی؟

نهال به سختی نفسش را بیرون داد!

_مطمئنم!

_سرتو بگیر بالا!

نهال هیچ حرکتی نکرد. والا به سمت صورتش خم شد و گفت: منو نگاه کن!

نهال خواست نگاهش کند که صدای خانوم بزرگ را از پشت سرش شنید.

_والا!

نهال از والا فاصله گرفت و با اخم به عصای خانوم بزرگ خیره شد.

_سلام خانوم بزرگ! شما چرا اومدین دم در؟

romangram.com | @romangram_com