#نهال_پارت_205
نهال پشت سر والا گفت: میشه دستمو ول کنین؟
والا سرش را به سمت نهال کج کرد و طوری که خانوم بزرگ نشنوه گفت: میشه دیگه اینقدر رسمی حرف نزنی؟
_خواهش میکنم!
_پشیمون شدی؟
نهال زیر چشمی به خانوم بزرگ نگاه کرد.
_نه!
_پس اعتراض نکن اگه میخوای راضی بشن فقط حرفای منو تایید کن!
خانوم بزرگ وارد سالن پذیرایی شد. اردشیر روی مبل تک نفره ای نشسته بود و الاله هم گوشه دیگر سالن آب قند به دست به آنها خیره شده بود.
خانوم بزرگ رفت و بالای سالن در جای همیشگی اش نشست.والا نهال را به سمت مبل دو نفره کشاند و او را مجبور به نشستن کرد.
چند دقیقه ای سکوت در سالن حکم فرما شده بود. در دل نهال آشوب به پا شده بود وقتی این حرف از دهانش بیرون آمد اصلا فکر اینجاها را نکرده بود.
بالاخره اردشیر به حرف آمد .
_دلیل این رفتار بچگانه چیه؟
نهال به والا نگاه کرد والا کمی خودش را جلو کشید و گفت: ما کاملا جدی هستیم!با اوضاعی که پیش اومده من پیشنهاد دادم زودتر بیایم و موضوعو بهتون بگیم. وقتی دیدم واسه نهال خواستگار پیدا کردین نتونستم دیگه ساکت بشینم و دست رو دست بذارم!البته اگه از اول میدونستم نهال دختر شماست زودتر اقدام میکردم منتهی من تا شب خواستگاری این موضوعو نمیدونستم!
خانوم بزرگ با اخم گفت: از کجا همو میشناسین؟
والا نیم نگاهی به نهال کرد و گفت: از طریق یه دوست مشترک!
romangram.com | @romangram_com