#نهال_پارت_198


_راه بیوفتیم؟

_اره دیگه مگه نمیخواستی برگردی خونه؟

_من تنها برمیگردم!

والا نچی گفت و به نهال خیره شد!

_مسخره بازی در نیار نترس نمیتونم به زور ببرمت محضر!

_بازم که دارین همون حرفو میزنین؟

والا به سمت آشپزخانه رفت.

_من سر حرفم هستم! نظرت که عوض شد فقط کافیه بهم بگی!

نهال که با فاصله از او پشت سرش به راه افتاده بود زیر لب گفت: مگه عقلم رو از دست دادم که زن تو بشم!

والا به سمت یخجال رفت.

_ ممکنه از دست بدی!

نهال سر جایش ایستاد!

_من گوشام تیزه. اگه میخوای نشنوم بهتره حرفاتو تو دلت بزنی!

قالب پنیر را روی کانتر گذاشت و گفت: میز جمع کردنش سخته بیا همین جا بخور تا زودتر راه بیوفتیم!

نهال تصمیم گرفت دیگر حرفی نزند تا خودش بیشتر از این معذب نشود!

romangram.com | @romangram_com