#نهال_پارت_197
والا ابروهایش را بالا برد!
_29!
نهال سری با تاسف تکان داد و گفت: با 29 سال سن دارین مثله یه بچه فکر میکنید؟فکر کردین زندگی چیه؟ یه بازی؟یه سرگرمی؟ با خودتون چی فکر کردین؟ که من واسه در اوردن حرص یه مشت ادم بی ارزش زندگیمو بسپارم دست کسی که حتی یه ذره هم ازش شناخت ندارم؟ که چی بشه؟بدبخت بشم و کسایی که به خیال خودم زرنگی کردم و پوزشونو به خاک مالیدم به ریشم بخندن؟یه جوری از ازدواج حرف میزنین انگار آدم بخواد سر لباس سفید یا صورتی خریدن انتخاب کنه!خواهشا منو تا فردا صبح تحمل کنید اونوقت بعد از رفتن من میتونین هر کسی رو خواستین پیدا کنین و باهاش ازدواج کنید تا حال مادر جونتون اون مرضبه خانومو جا بیارین!
کمی خم شد و گفت: با اجازه!
و به سمت اتاق رفت و در را بست.
والا سرش را روی میز گذاشت و گفت: این راهکارا روی این دختر جواب نمیده والا! واسه راضی کردن این یکی باید راهای بهتری پیدا کنی!
بقیه روز بدون این که نهال از اتاق بیرون برود گذشت تنها زمانی که دوباره با هم رو به رو شدند موقع شام بود که والا غذایش را به اتاق برد و رفت.
نهال تمام مدت گنگ و گیج گوشه ای نشسته بود و دعا میکرد که معجزه ای بشود و او از این وضعیت اسف بار خلاص شود!
صبح شده بود و نهال حتی یک لحظه هم چشم روی هم نذاشته بود.
با گرختی از گوشه دیوار بلند شد و به ساعت حلزونی شکل روی دیوار نگاه کرد.7و نیم بود.
لباس هایش را صاف کرد و کیفش را برداشت!
نمیخواست با والا رو به رو شود ولی برای برگشتن احتیاج به پول داشت.
نفس عمیقی کشید و از اتاق خارج شد. همزمان با او والا هم از اتاقش بیرون آمد.
از تیشرت قهوه ای و شلوار کتانی که تنش کرده بود معلوم بود میخواهد بیرون برود.نهال با تعجب نگاهش کرد.
_داشتم می اومدم بیدارت کنم! بیا بریم صبحونه بخور باید راه بیوفتیم!
romangram.com | @romangram_com