#نهال_پارت_199
بعد از خوردن صبحانه هر دو به راه افتادند.
بد ترین اتفاق آن روز نگاه های مشکوک نگهبان به این مهمان یک شبه والا بود که حس خیلی بدی به نهال میداد.
در راه والا خیلی سعی کرد که سر صحبت را باز کند اما نهال با جواب های کوتاهش به او فهماند که هیچ علاقه ای به صحبت کردن با او ندارد!
ساعت حدودا 11بود که ماشین جلوی درب امارت ایستاد!
_تو برو داخل اگه اوضاع مساعد بود من بعدا میام!
نهال سرش را تکان داد و نگاهی به ستون های چوبی و بلندی که از پشت در هم قابل مشاهده بودند انداخت و از ماشین پیاده شد.
در باز بود مردی که آن روز نهال را به انبار برده بود با دیدن نهال متعجب و دستپاچه گفت: خانوم!
اخم های نهال در هم رفت.بدون توجه به او وارد خانه شد. نمیدانست چه قرار است بشود فقط میدانست باید این ماجرا ها را تمام کند. نمیتوانست اینطوری ادامه بدهد حتی شده به همه میگفت که پدرش او را از خانه بیرون برده اما این موضوع را تمام میکرد!
انگار خبر رسیدنش زودتر از خودش پا به خانه گذاشته بود هنوز به درب اصلی نزدیک نشده بود که خانوم بزرگ و اردشیر از خانه خارج شدند.
_نهال!
این خانوم بزرگ بود که اسمش را آن طور با نفرت صدا میزد!
نهال سر جایش ایستاد و گفت: سلام!
خانوم بزرگ به اردشیر نگاه کرد و اخم های اردشیر در هم رفت. صدای مرضیه زودتر از خودش رسید
_برگشته؟ اخه با چه رویی؟باورم نمیشه یه نفر اینقدر بی چشم و رو باشه!
نهال به مرضیه و آلاله که تازه از در خارج شده بودندنگاه کرد. از همه جالب تر برایش نگاه بهت زده و رنگ پریده آلاله بود!
romangram.com | @romangram_com