#نهال_پارت_179


و بدون این که منتظر جواب باشد از اتاق خارج شد.

بعد از رفتن والا نهال لباسهایش را عوض کرد و به سمت کیفش رفت و برگه هایی که جمع کرده بود را از آن بیرون کشید و برگه ای که دیشب خوانده بود را پیدا کرد.

زیر نوشته شب قبل خط کشی شده بود و تاریخ جدیدی درج شده بود.

***

27 خرداد 65

امروز خانوم خانه را وقتی به گردش میرفتند برای اولین بار دیدم. فکر میکردم همسر یک خان باید خیلی زیبا تر از این حرفها باشد اما قیافه معمولی داشت هر چند خیلی جوان تر از سنش به نظر میرسید.

نمی دانم چرا ولی وقتی من را دید اخم هایش در هم رفت فکرش را میکردم که مغرور باشد ولی نه تا به این حد.

گیلدا خانوم سرخدمت کارمان به ما گفته بود نباید با خان و خانواده اش تا وقتی خودشان اجازه نداده اند صحبت کنیم اما من وقتی آنها را دیدم به رسم ادب سلام کردم, شاید از این ناراحت شده بود به حدی که بعد از برگشتن به گیلدا خانوم دستور داده بود که به من بگوید که اجازه رفتن به داخل عمارت را ندارم و نباید دورو بر آنها افتابی بشوم.

اصلا همان بهتر که با این آدم های از خود راضی رو به رو نشوم...

نهال لبخندی زد و برگه را پشت و رو کرد.

_چی میخونی؟

صدای ناگهانی والا نهال را ترساند. برگه را پایین گرفت و در حالی که شالش را مرتب میکرد گفت: هیچی!

والا زیاد کنجکاوی نکرد بیشتر از برگه های که نهال میخواند لباسی که به تن کرده بود برایش جذابیت داشت!

_اندازته؟

نهال با گیجی پرسید چی؟

romangram.com | @romangram_com