#نهال_پارت_178
والا در را باز کرد نهال که تا آن لحظه روی تخت نشسته بود از جایش بلند شد و نگاه پرسشگرانه اش را به والا دوخت!
والا لباسها را بالا گرفت و گفت: گفتم شاید راحت نباشی واست لباس اوردم!
نهال به لباسهایی که در دست والا بودند نگاه کرد قبل از این که سوالی که در ذهنش بود را به زبان بیاورد والا گفت: اینا رو از قبل دارم خیالت راحت باشه فقط یه بار استفاده شده و تمیزه البته نمیدونم اندازت هست یا نه!
با دقت به هیکل نهال نگاهی انداخت و بدون توجه به نهال که زیر نگاه دقیقش حس بدی پیدا کرده بود گفت: فکر کنم یه کم برات گشاد باشه ولی نه طوری که نشه پوشید!به هر حال فکر کنم راحت تر از لباسای خودت باشن.
دستهایش را به کمرش زد و به خاطر این که برای نهال سو تفاهمی پیش نیاید گفت: فعلا معلوم نیست چقدر مجبوری اینجا بمونی منم فقط همین یه دست لباس زنونه رو تو خونه دارم. اگه بنا شد که فعلا اینجا باشی بعدا میریم هر چیزی لازم داشتی بخر!
نهال جلو رفت تا لباس ها را از والا بگیرد.
_به بابام زنگ نزدین؟
فکر ماندن در آنجا باعث اضطرابش شده بود.
والا نگاهی به لباس ها که حالا بین دستهای نهال جا گرفته بودند کرد و گفت: زنگ میزنم!
نهال سرش را تکان داد و به لباس ها خیره شد حدس میزد که آنها متعلق به همسر سابق والا هستند دلش نمیخواست آنها را بپوشد اما اگر این کار را نمیکرد ممکن بودلیل حساسیتش را جور دیگری تعبیر کند.
_ممنون!
والا لبخند رضایتمندی زد و گفت: من میرم تو حمام اتاقم یه دوش بگیرم اگه کاری داشتی میتونی صدام بزنی!
نهال نگاهش را به زمین دوخت و سرش را تکان داد.
والا با این که مشتاق بود زودتر نهال را در آن لباس ها ببیند به سمت در رفت .
و بدون این که به سمت نهال برگردد گفت: صبحونه که نخوردی تا من برمیگردم تصمیمتو بگیر برای ناهار چی میخوری تا زنگ بزنم بیارن چون چیزی تو خونه برای درست کردن نداریم!
romangram.com | @romangram_com