#نهال_پارت_180
والا حوله ای که دستش بود را روی موهایش کشید و گفت: لباسا!
نهال اهانی گفت و در حالی که برگه ها را به کیفش برمیگرداند از جایش بلند شد!
_راحتن ممنون!
والا به نهال خیره شد. تونیکی که به تن کرده بود شاید یک سایز بزرگتر بود ولی با این حال باز هم نهال را بیشتر شبیه نفس کرده بود!
نهال که نگاه خیره والا را دید با دستش لبه لباسش را کشید تا پایین تر برود!
والا بدون توجه به دستپاچگی نهال تکیه اش را به دیوار زد و مشغول تماشایش شد.
کم کم نه تنها نگاه نهال بلکه تمام اجزای صورتش جلوی چشمان والا شبیه به نفس شدند. بی اختیار لبخندی روی لبش نقش بست دلش میخواست تا عمر دارد همانجا بایستد و چهره عشقش را تماشا کند. خیلی وقت بود که دلش برای او تنگ شده بود. خیلی وقت بود که او را اینقدر از نزدیک ندیده بود.
نهال که داشت زیر نگاه والا ذوب میشد سرش را پایین انداخت و گفت: اگه به نظرتون خوب نیست عوضش میکنم؟
صدای نهال والا را متوجه کرد. منتظر صدای گرم و پر احساس نفس بود اما صدای لرزان و نازک نهال هیچ شباهتی به انچه میخواست بشنود نداشت.
صاف ایستاد و نگاهش را از نهال گرفت از این که صدایش باعث شده بود اینقدر زود تمام احساسات خوشش به پایان برسد ناراحت بود.
لحن جدی به خودش گرفت و گفت: نه!
به سمت راهرو چرخید و در حالی که به سمت حال میرفت گفت: خوبه بهت میاد!بیا بیرون تا زنگ بزنم ناهار بیارن!راستی چی میخوری؟
نهال دست های سردش را روی گونه هایش که از خجالت داغ شده بودند گذاشت و نفس عمیقی کشید. قعطعا این نگاه ها عادی نبود.
بدون این که به سوال والا جوابی بدهد دنبالش راه افتاد و گفت: به بابام زنگ نمیزنی؟
والا با کلافگی به سمت نهال برگشت.
romangram.com | @romangram_com