#نهال_پارت_166


نهال سرش را بلند کرد و گفت: نه!

والا لبخندی زد و گفت: سوار شو!

هر دو با هم سوار شندن والا خرید هایش را به دست نهال داد و حرکت کرد.

نهال صدایش را کمی صاف کرد و گفت: راستش....

ادامه حرفش را نزد والا از گوشه چشم نگاهی به نهال انداخت و گفت:راستش چی؟

نهال نفس عمیقی کشید و گفت: نمیدونم! بهتر نیست همین الان به بابام خبر بدیم؟

والا نفس عمیقی کشید و گفت: اونا احتمالا با هم هستن ممکنه وقتی بهش زنگ میزنی بقیه هم متوجه بشن اما خب اگه اصرار داری مشکلی نیست!

موبایلش را به سمت نهال گرفت و گفت: با گوشی خودت زنگ میزنی یا من؟

نهال مردد به موبایل والا نگاه کرد و دست هایش را به ارامی مشت کرد.

_بعدا زنگ میزنم!

والا سرش را تکان داد.

_هر جور خودت میدونی!

برای عوض کردن بحث سریع گفت: الان یه جای دنج پیدا میکنم که بشینیم صبحونمونو بخوریم!

نهال نگاهی به خرید ها انداخت و گفت: من گرسنه نیستم!

_ولی من هستم!

romangram.com | @romangram_com