#نهال_پارت_167
نهال سرش را به سمت والا چرخاند و گفت: نمیشه همینجا صبحونتونو بخورین که زودتر برسیم؟
_میترسی تا این جا هم دنبالت اومده باشن؟
نهال سرش را پایین انداخت. در واقع فقط میخواست به جایی برسد که بتواند تنها باشد و کمی درباره اتفاقاتی که پشت سر هم برایش افتاده بود فکر کند.
_یه کم درباره خودت بگو!
نهال از این حرف ناگهانی والا کمی تعجب کرد.
_چی؟
والا در حالی که نگاهش به جاده بود گفت: من چیزی درباره این دختر دایی جدیدم نمیدونم!
نهال گوشه لبش را گزید و گفت: خب منم چیزی درباره شما نمیدونم!
_میخوای بدونی؟
نهال با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت.
_چرا برگشتی پیش خان دایی؟
نهال به رو به رو خیره شد و گفت: مجبور بودم!
_اگه مجبور نبودی نمی اومدی؟
نهال پوزخند زد. چه سوال احمقانه ای.
_نه!
romangram.com | @romangram_com