#نهال_پارت_161
نهال در حالی که با حالت عصبی گوشه ناخنش را با دست دیگرش میکند گفت: شما از کجا فهمیدین؟
والا نفس عمیقی کشید و گفت: من دیشب به مامانم خبر دادم که با تو ام اونم امروز زنگ زد و گفت :باید از اونجا بریم!
نهال با تعجب به سمت والا چرخید!
_عمه؟محاله!شاید خودش....
والا نگذاشت نهال حرفش را ادامه بدهد.
_اگه خودش گفته بود دیگه به من زنگ نمیزد خبر بده که دارن میان!نهال با نگرانی گفت: خب شید خواسته شما از اونجا برین!
والا سرش را به سمت نهال چرخاند و گفت:بهم گفت نهالو بردار و ببر! بازم شک داری؟!
نهال دستش را روی صورتش کشید باورش نمیشد عمه اش چنین کاری کرده باشد. چرا باید به او کمک میکرد و نگران پیدا شدندش میشد.
به نیم رخ جدی والا خیره شد اگر واقعیت نداشت پس چرا والا میخواست کمکش کند؟
مغزش به جایی قد نمی داد با کلافگی سرش را تکان داد و گفت: حالا کجا میریم؟
_می برمت تهران؟
نهال حیرت زده با جاده نگاهی کرد و گفت: تهران؟
والا سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت: میریم خونه من! از اونجا به دایی زنگ میزنیم !
_میتونم برم پیش دوست مامانم!
والا جا خورد انتظارش را نداشت که نهال کسی را در تهران داشته باشد. مردد پرسید: اونجا امنه؟
romangram.com | @romangram_com