#نهال_پارت_162


نهال سرش را پایین انداخت .احتمالا اولین جایی که دنبالش می گشتند آنجا بود چون خانوم بزرگ میدانست که نهال جای دیگری را ندارد .

زیر چشمی به والا نگاه کرد. نمیدانست این مرد قابل اعتماد هست یا نه! چیزی ته دلش او را از والا میترساند اما خودش هم میدانست که چاره دیگری ندارد.

_فکر نمیکنم امن باشه!

لبخند رضایتمند والا از نظر نهال دور ماند.

_پس بهترین جا خونه منه!

_اخه اینجوری که نمیشه.

_چرا نمیشه؟

_نمیتونم مزاحم شما بشم.تازه ممکنه شک کنن یعنی کسی ازتون نمیپرسه چی شده بدون بردن دخترتون برگشتین خونه؟

والا لبخندی زد و گفت: نمیدونم چرا حس میکنم باید بهت کمک کنم!

سرش را کمی به سمت نهال متمایل کرد و ادامه داد: جسارتت در برابر خان دایی و خانوم بزرگ مثال زدنی بود نباید اجازه داد کارات بی نتیجه بمونه مخصوصا که حمایت خان دایی رو هم داری!میخوام ببینم خر این داستان رو به کجا میرسونی! درباره من هم بدون که مشکلی نیست ؛ من تو کار ساختمونم بهترین دلیل برای برگشتن بدون اطلاعم میتونه این باشه که پروانه ساخت یکی از زمینام مشکل پیدا کرده و من باید خودم برم شهرداری تا حلش کنم اونم خیلی فوری!

نهال نگاه قدر شناسانه ای به والا کرد . باید تردید را کنار می گذاشت.اعتماد به والا تنها گزینه ای بود که میتوانست انتخاب کند.

_ممنون!

والا سرش را تکان داد و به لبخند محوی اکتفا کرد. نقشه اش داشت بی نقص جلو میرفت.

حدود یک ساعت از خروج آنها از خانه میگذشت.

والا کنار جاده توقف کرد و رو به نهال که معلوم بود هنوز خواب آلود است گفت: میرم یه چیزی بگیرم صبجونه نخوردیم!

romangram.com | @romangram_com