#نهال_پارت_157
والا سرش را پایین انداخت میدانست در این وضعیت اگر چشمش به چشمان نهال بیوفتد نمیتواند عصبانیتش را بیش از این کنترل کند!
_خوبم برو بخواب!
نهال با نگرانی قدمی به سمت والا برداشت و گفت: مطمئنین؟
والا با تحکم گفت: گفتم خوبم! برو تو اتاق درم ببند.
نهال که ترسیده بود بدون هیچ حرفی دوباره وارد اتاق شد.
در را بست و به آن تکیه داد و زیر لب گفت: معلوم نیست این دیوونه کی میخواد بره؟!
دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: خدایا خودت مواظب من باش!
نگاهی به گنجه و قفلی که روی آن انداخته بودند کرد. با وجود والا نمیتوانست برود و دنبال چیزی برای باز کردن قفل بگردد!
دستش را روی پیشانی اش گذاشت و همراه با اهی که میکشید به سمت کیفش رفت!
والا چشمهایش را بست و به در بسته شده خیره شد.
سرش را با تاسف تکان داد و گفت: خوشش میاد هر دفعه اعصاب منو به هم بریزه!
با گامهای بلند به سمت کتش رفت و از جعبه قرص داخل جیبش یک قرص برداشت و بدون آب آن را قورت داد.
ساعتی بعد نهال در اتاق کنار دیوار خوابش برده بود اما والا همچنان در سالن راه میرفت. نمیتوانست روی حرف مادرش حساب کند.
برای اخرین بار به در اتاقی که نهال در آن بود نگاه کرد به جز جلب کردن اعتمادش باید راهی برای بیرون بردنش از این خانه پیدا میکرد باید از تصمیم مادرش مطمئن میشد و بعد نهال را به آنها نشان میداد.
ارام به سمت اتاق رفتو تقه ای به در زد وقتی دید کسی جواب نمیدهد ارام در اتاق را باز کرد.
romangram.com | @romangram_com