#نهال_پارت_158


نهال که از صدای در بدخواب شده بود برای لحظه ای چشمانش را باز کرد و با دیدن والا که داشت وارد اتاق میشداز جایش پرید.

_چی شده؟

والا نگاهی به نهال انداخت و لبخند زد .

_بیدارت کردم؟

نهال به سختی اب دهانش را قورت داد. دلیل این همه مهربانی همراه با کلامش را آن هم بعد از دادی که سرش زده بود نمیفهمید!سوالش را دوباره تکرار کرد.

_چی شده؟

والا وارد اتاق شد و کلیدی که دستش بود را وارد قفل در کرد. نهال که فکر کرده بود والا قصد قفل کردن در را دارد . از جایش بلند شد و گفت: چی کار دارین میکنین؟

والا متوجه سو تفاهم پیش آمده شد. با این که قصد قفل کردن در را نداشت بدش نمی آمد کمی سر به سر نهال بگذارد. بدون این که جوابی به نهال بدهد. کلید را در قفل چرخاند.

نهال یک قدم جلو رفت و گفت: اینجا چه خبره؟

توجهش به لبخند روی لبهای والا جلب شد. راه امده را عقب عقب برگشت .

والا بار دیگر کیلد را در قفل چرخاند.

_واسه چی دارین در رو قفل میکنین؟

والا به سمت نهال چرخید نهال از این حرکت والا به طور ناگهانی خودش را عقب کشید. والا لبخندی تحویل نهال داد و در را کاملا باز کرد و پیش چشمهای حیرت زده نهال با خونسردی گفت:خودشه!

نهال مات و مبهوت به او خیره شده بود. والا دست هایش را به هم زد و گفت: گفتم شاید اگه در قفل باشه راحت تر باشی گشتم کلید اتاقو برات پیدا کردم.

نهال بدون توجه به والا نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت: نصفه جون شدم؟

romangram.com | @romangram_com