#نهال_پارت_154


والا نفس عمیقی کشید و گفت: هر چی میخوای از دایی بگیر ولی نهال باید به من برسه!

آلاله حیرت زده پرسید: چی؟

_من نهالو میخوام! میخوام باهاش ازدواج کنم!

آلاله لبش را گزید و گفت: معلوم هست چی داری میگی؟

والا نفس عمیقی کشید و گفت: حرفمو واضح زدم!

اگه قبول نمیکنی همه چیزو انکار میکنم!

_مگه دیوونه شدی! همچین چیزی امکان نداره. یاسمین....

ادامه حرفش را خورد هنوز درباره یاسمین با او حرف نزده بود!

_این موضوع چه ربطی به یاسمین داره؟

آلاله نفسش را به ارامی فوت کرد و گفت: من میدونم چرا این تصمیم رو گرفتی اما دوباره داری اشتباه میکنی!نهال هر چقدرم که شبیه نفس باشه نمیتونه جای اونو بگیره.

با انزجار ادامه داد: اصلا موندم چرا باید کسی رو انتخاب کنی که جای اون زنیکه هر....

والا با حرص گفت:مامان صد دفعه گفتم حق توهین به اونو نداری!

_اما...

والا با صدای بلندی گفت: من حرفمو زدم!یک کلام قبول میکنی یا نه؟

الاله برای لحظه ای سکوت کرد با جایگاهی که نهال در آن خانه داشت به طور حتم آلاله خیلی ضرر میکرد اما از طرفی با وحود ین اتفاق میتوانست برادرش را در تنگنا قرار دهد.

romangram.com | @romangram_com