#نهال_پارت_153


_اره!البته به لطف خان دایی جان تونسته فرار کنه!

_ اردشیر؟

_اره!فکر کنم خیلی راحت تر از اون چیزی که فکرشو میکردی میتونی چیزایی که میخوای رو از دایی بگیری!

_منظورت چیه؟

_دایی نهالو فراری داده!فکر میکنین دوست داره خانوم بزرگ چیزی از موضوع بفهمه؟!

_این امکان نداره!

_داره!دختره خودش به من گفت.

_لابد دروغ گفته!

_مطمئنم راست گفته.

الاله نفس عمیقی کشید و گفت:اینطوری خیلی برای اردشیر بد میشه!

والا لبخندی زد و گفت:پس منظورمو فهمیدی!

الاله به خوشحالی گفت:الحق که به بابات رفتی!باهوش و زرنگ و فرصت طلب.

والا لبخندی زد و گفت: اما برای کمک کردن بهت شرط دارم مامان!

آلاله با تعجب پرسید.

_چه شرطی؟

romangram.com | @romangram_com