#نهال_پارت_152
_درست حرف بزن ببینم چی میگی !اتفاقی که نیوفتاده؟!
_میخواستم ببینم هستی خوابیده؟!
الاله که خیالش کمی راحت شده بود نفس عمیقی کشید و گفت:اره پیش خودمه نگرانش نباش!
والا نگاهی به سالن کرد تا از نبودن نهال اطمینان پیدا کند.
_مامان یه اتفاقی افتاده.
نگرانی دوباره به جان الاله افتاد.
_چی شده؟!
_هنوز کسی نفهمیده نهال از انبار فرار کرده؟!
الاله حیرت زده پرسید :چی؟فرار کرده؟!
والا تن صدایش را پایین تر اورد و گفت:داد نزن مادر من!کسی نباید چیزی بفهمه!
_معلوم هست تو چی داری میگی؟اون دختر امکانونداره بتونه فرار کنه.
_حالا که کرده منم الان پیششم!
_چی داری میگی والا نصف شبی شوخیت گرفته؟
_اگه باور نداری همین الان برو تو انبارو نگاه کن.
_یعنی واقعا.....
romangram.com | @romangram_com