#نهال_پارت_151
نهال نگاهی سر تا سر اتاق کرد. چشمش با دیدن گنجه گوشه دیوار برق زد.
شاید میتوانست چیز های بیشتری درباره مادر و پدرش در این خانه پیدا کند.
بدون معطلی کاغذ ها و عکس قدیمی انها را داخل کیفش گذاشت و به سمت گنجه خزید.
***
والا هر چه دستش بود را گوشه سالن رها کرد و نگاهی به اطراف انداخت به جز چنددپشتی قدیمی و یک فرش دستباف و چیزی در سالن نبود روی طاقچه هم چند وسیله قدیمی و یک اینه و شمع دان بود و روی دیوار یک قاب کوبلن دود گرفته نسب شده بود.
نفس عمیقی کشید و دستش را در جیبش فرو برد.
به سمت راهرو ورودی رفت.
در حالی که کلید اتاقی را در دستش بالا و پایین می انداخت منتظر بود تا مادرش جوابش را بدهد.
_والا!
صدای نگران الاله بعد از چند ثانیه در گوش والادپیچید.
والا طوری که نهال نشنود دستش را جلوی دهانش گرفت و به ارامی گفت:سلام!
_سلام!چیزی شده؟ چرا این وقت شب زنگ زدی؟
_به دایی گفتم کارتون دارم!
_کسی چیزی به من نگفت!
والا پوزخندی زد و گفت:بله اون حواسش فعلا جای دیگس!
romangram.com | @romangram_com