#نهال_پارت_150


سرش را بلند کرد و دوباره اتاق را وارسی کرد.

یعنی این اتاق متعلق به مادر و پدرش بوده؟!

کنار دیوار نشست و قاب را پشت و رو کرد همین طور که سعی داشت عکس را از داخل قاب بیرون بکشد تعدادی کاغذ روی زمین ریخت.

نهال با کنجکاوی دست دراز کرد و کاغذ های قدیمی تا شده روی زمین را برداشت و با دقت بازشان کرد.

***

22خرداد 65

امروز دقیقا پنج روز از امدنم به امارت جدید میگذرد.

اگر کد خدای دهمان می دانست چقدر جای من اینجا خوب است اصلا مرا نمیفرستاد چوندقرار بود تنبیه بشوم نه تشویق .

اینا همه چیز خوب است فعلا من فقط در پخت و پز کمک میکنم. زیاد بیرون نمیروم اما وقت زیادی برای خودم دارم. کسی هم کاری به کتاب خواندن من ندارد.

خان دروز اول کتابهایم را دید فکر میکردم مثل کدخدا انها را میسوزاند ولی خودش گفت که اگر به کارم برسم اشکالی ندارد که نگهشان دارم.

اینجا همه چیز بهتر از خانه کد خداست تنها مشکلی که دارم این است که از پدر و مادرم دور افتاده ام. به جز دلتنگی انها دیگر هیچ گله وشکایتی ندارم.

کاش میشد انها هم به اینجا بیایند. اینجا همه شادتر بودیم....

***

خواندن همین چند خط کافی بود تا نهال بفهمد این دست نوشته ها متعلق به مادرش است.

باخوشحالی کاغذ ها را زیر و رو کرد 8 تا بیشتر نبودند .

romangram.com | @romangram_com