#نهال_پارت_149
_ بهتره بری بخوابی
وارد اتاق شد بالشی براشت و گفت:من بیرون میخوابم تو هم اینجا!صبح حرف میزنیم!
نهال اب دهانش را قورت داد. خواست چیزی بگوید که والا دستش را به نشانه سکوت بالا برد و گفت: اگه میخوای مشکلی پیش نیاد کاری که گفتمو انجام بده.
از در خارج شد و گفت: شب به خیر!
نهال به ناچار وارد اتاق شد.
به دستگیره در نگاه کرد کاش حداقل کلید اتاق را داشت.
حضور یک مرد غریبه تنها در خانه حس بدی به او می داد.به هیچ وجه نمیتوانست به او اعتماد کند و با خیال راحت بخوابد.
در را بست و با غیض گفت:بر خرمگس معرکه لعنت!
کنار تشک ها روی زمین نشست . اتفاقات شب بدجور او را به هم ریخته بود حالا هم که گیر والا افتاده بود. اهی کشید و استینش را بالا زد.
چشمش روی کبودی روی بازویش قابت ماند.
_الهی دستت بشکنه!
نگاهش را سر تا سر اتاق گرداند. تابلوی عکسی روی دیوار توجهش را جلب کرد.
از جایش بلند شد و به سمت تابلو رفت. با دقیق تر شدن به تصویر زن و مرد داخل عکس تازه فهنید انها پدر و مادرش هستند.
باشوق قاب عکس را از روی دیوار براشت و دستس را روی شیشه خاک گرفته اش کشید.
با دیدن لبخند روی لبهای پدر و مادرش بی اختیار لبخند زد.
romangram.com | @romangram_com