#نهال_پارت_148
والا به سمت نهال قدم برداشت و لجوجانه سرش راربه سمت نهال خم کرد تا در مسیر نگاه نهال قرار بگیرد!
نهال معذب از نگاه های خیره والا چشمهایش را دوی هم گذاشت و گفت: میشه واضح حرف بزنید؟
والا به روی نفس جدیدش لبخندی زد و گفت:چیزی ازت نمیخوام!
نهال با تعجب سر بلند کرد.
والا دستهایش را در جیبش فرو کرد و در حالی که از راهرو به سمت سالن قدم بر می داشت گفت:میرم ببینم یه جای مناسب برای خواب میشه پیدا کرد یا نه!
نهال پشت سرش به راه افتاد .
_نمیخواین برگردین خونه؟!
والا بدون توجه به نهال مشغول کنکاش محیط اطرافش بود همه چیز خیلی قدیمی ولی در عین حال کاملا تمیز بود .
در اولین اتاق را باز کرد
دستش را پشت در حرکت داد و کلیدش را از قفل بیرون کشید!
وقتی چشمش به لحاف و تشک های کنار دیوار افتاد با رضایت لبخند زد.
_پرسیدم شما قصد رفتن ندارید؟!
والا به سمت نهال چرخید.
_خیر!
_ولی اخه....
romangram.com | @romangram_com