#نهال_پارت_147


والا فاصله اش را با نهال کم کرد و گفت: منظورم اینه که اگه دهنمو ببندم و حرفی از دیدن تو نزنم و همینجا ولت کنم چی به من میماسه؟ در برابر لطفی که بهت میکنم چی قراره گیرم بیاد

نهال اخمی کرد و گفت: منظورتونو نمیفهمم!

والا پوزخند زد: مطمئنا اونقدر باهوش هستی که منظورمو فهمیده باشی!

نهال اهی کشید و گفت: خب... خب!

والا دست نهال را به سمت خانه کشید و گفت:پس میخوای پیشنهادمو قبول کنی!

نهال گیج و متعجب پشت سر والا وارد خانه شد.

با روشن کردن چراغ نهال چشمهایش را محکم روی هم فشرد .

والا در را بست و دستش را از دور بازوی نهال باز کرد.

نهال لحظه ای حس کرد که خون با فشار دوباره وارد رگ های دستش شده.

بازوهایش را بغل گرفت و زیر لب غرید"وحشی".

والا نشنید انقدر غرق عملی شدن نقشه اش بود که اصلا حواسش به نهال نبود.

نهال نگاهی به قامت بلند والا انداخت و گفت: از من چی میخواین؟!

والا به سمت نهال لرگشت تلاقی نگاهش با چشمهای عسلی رنگ نهال دوباره حالش را دگرگون کرد.

_برای بار دوم این چشما رو از دست نمیدم!

نهال با این که متوجه منظور والا نشده بود نگاهش را از او گرفت.

romangram.com | @romangram_com